×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more

gegli

دنیای آدمک ها

اهل بی مرزترین دریا باش

× مطالبی از کتاب دنیای آدمک ها نوشته مجتبی باقرشاهی
×

آدرس وبلاگ من

shazde-kocholo.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/odise homer

لیست دوستان

نه...مطمئنم خواب نمی دیدم

نه...مطمئنم خواب نمی دیدم

 

این روز ها به خیلی از اتفتقات شک می کنم... ولی مطمئنم این اتفاق ... یک اتفاق حقیقی بود.

 

دیشب اتفاق عجیبی برای من افتاد...آنقدر عجیب که صبح هر چه فکر کردم که درباره آن با کسی صحبت کنم ...نتوانستم. چون حتما باور نمی کرد...ولی باید به یک نفر هم که شده بگویم

 

پس درباره آن با شما صحبت می کنم

 

سلام دوستان عزیزم....امیدوارم بهتر از یک ساعت پیش باشید

 

بله....دیشب خواب بودم ولی با صدای تق تقی بیدار شدم...اول فکر کردم که صدای باد است...ولی کمی که دقت کردم ..دیدم که نمی تواند صدای باد باشد.. بیشتر که دقت کردم ...دیدم که یک نفر دارد به شیشه پنجره اتاقم می زند... چراغ خواب را روشن کردم و ساعت را دیدم... ساعت سه نیمه شب بود...فکر کردم که حتما دزد است و رفتم یک چوب دستی برادشتم .. ولی دیدم که بی انصافی است دزدی را که این قدر با ادب است و در می زند تا وارد شود را با چوب زد... آخه می دونید ... بنظر من اگر هر چیزی حتی دزدی کردن هم با شرف انجام شود.. قشنگ است

 

کمی که هوشیار شدم ...به خودم گفتم : دزد که از پنجره نمیاد ..آن هم طبقه سوم.. راستش رو بخواهید یه کم ترسیدم و  تازه داشت ترسم شروع می شد که دوباره با صدای همان تق تق مواجه شدم

 

بالاخره رفتم و پنجره را باز کردم... باورتان نمی شود... یا ارابه و دو مامور زن که در اتاقک ارابه نشسته بودند و یک نفر هم ارابه ران .. چهار اسب سپید بال دار هم که هاله ای دورشان بود  به ارابه بسته شده بودند و آن را می کشیدند

 

جان من ...اگر تا اینجا باور نکردید ...از این به بعد به من  اعتماد کنین

 

چون نزدیک عید نوروز است ...فکر کردم روش جدید جمع آوری کمک های خیریه است...تا این فکر در ذهنم شکل گرفت بدون اینکه حرفی زده باشند  گفتم : آهان..ببخشید ...همین الان می رم و کمک ناقابلم را می آورم ....ولی کاش متوجه بشوید که این روش جدیدتان اصلا قشنگ نیست ... حدااقل روز می آمدید

 

یکی از مامورها یا بهتر بگویم فرشته ها دستم را گرفت و گفت : ما به کمک تو احتیاجی نداریم

 

بنشین داخل ارابه که پادشاه بزرگ تو را احضار فرمودند

 

گفتم : قربونتون برم ..منو قاطی سیاست نکنید ...تازه کارم درست شده.. من پیش شاه نمیام

 

راننده ارابه گفت : نخیر ابله ... تو لیاقت نداری ببریمت پیش اون شاه... رفتن پیش اون شاه لیاقت می خواد که تو نداری... منظورمون پادشاه بزرگ است

 

حقیقتش کل ماجرا را فهمیدم... بلند بلند خندیدم و برایشان دست زدم و گفتم : آفرین..آفرین جالب بود... حالا بگید ببینم دوربینتون رو کجا کار گذاشتید...دوربین مخفیه دیگه ...آره

 

راننده ارابه که مرد بود با عصبانیت گفت : مگه نشنیدی خانم ها چه گفتند ..سوار شو ببینم

 

راستش دیگر نتواستم حرفی بزنم و سوار شدم.. ولی همچنان داشتم دنبال دوربین می گشتم

 

بالاخره از میان ابرها و ستارگان...رسیدیم به یک قصر باشکوه که نمونه اش را حتی در عکس ها هم ندیده بودم

 

از میان تالارهای باشکوه رد شدم و رسیدم به تالار اصلی....دیدم یک نفر باشکوه و جلال بر روی اورنگ پادشاهی تکیه زده...ناخداگاه از هیبت او تعظیم کردم و گفتم

 

درود بر پادشاه هستی ... خداوند یکتا

 

ناگهان آن پادشاه زد زیر خنده و ناگهان خنده را قطع کرد و با اخم گفت

 

شما آدم ها آدم نمی شوید !! تا یک نفر رو می بینید که پشت میزه ... فکر می کنید اون خداست و بهش تعظیم می کنید

 

پسر جان ...من یکی از بنده های خدا هستم و مامورم از تو سوالاتی بپرسم تا در پرونده ات درج کنم

 

خودت رو معرفی کن و بگو چه چیزهایی داری

 

خوب .... اینجا بود که با اطمینان می خواستم داشته هام رو بگم

 

گفتم : مجتبی هستم ... یک سفید پوست

 

بلافاصله گفت : رنگ پوستت مهم نیست !! چقدر مهربان بودی ؟؟ این را بگو

 

گفتم : زیر بنای خانه ام فلان قدر متره

 

بلافاصله گفت : زیر بنای خانه ات مهم نیست !! از چند نفر در خانه ات پذیرایی کردی ؟؟ این را بگو

 

گفتم : در منطقه فلان زندگی می کردم

 

بالا فاصله گفت : مهم نیست در چه منطقه ای زندگی می کردی !! آیا با همسایه هات خوب رفتار کرده ای !! این را بگو

 

گفتم : نزدیک به هزار تا دوست و رفیق دارم

 

بالافاصله گفت : مهم نیست چند تا دوست داری !! برای چند نفر دوست واقعی بودی ؟؟ این را بگو

 

کم کم داشتم نا امید می شدم

 

گفتم : یک اتومبیل مدل فلان دارم

 

بالا فاصله گفت : مدل اتومبیلت مهم نیست !! چند پیاده را با اتومبیلت به مقصد رساندی ؟؟ این را بگو

 

نه بابا... این طور نمی شد....داشتم به شدت ضایع می شدم

 

گفتم : من فلان مقام را دارم

 

بالافاصله گفت : این مهم نیست که چه مقامی داشتی !! آیا لایق آن مقام بودی ؟؟ این را بگو

 

گفتم این طور که نمیشه آخه ... آهان ..راستی صد مدل لباس هم در کمدم دارم

 

و بلافاصله گفت : مهم نیست چند تکه لباس داری !! به چند برهنه لباس پوشاندی ؟؟ این را بگو

 

 

 پادشاه سری تکان داد و گفت : این را ببرید  ...اوضاع این خیلی خراب است

 

و در این لحظه کودکی نزدیک آمد ... موهایش طلایی بود... به سوال ها جواب نمی داد... آخه اون به چیز هایی که می فهمید جواب می داد

 

حدس بزنید چه کسی  بود

 

بله...شازده کوچولو جلو آمد و به پادشاه گفت این دوست من است

 

و پادشاه گفت : برو و آسوده بخواب

 

دوستان شازده کوچولو در امان هستند

 

و من را به خانه آوردند

 

 

 

 

 

 

این یک اتفاق واقعی بود....................... مطمئنم که خواب نمی دیدم....................................................................

 

شنبه 6 اسفند 1390 - 4:40:09 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

http://khab.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 10 اسفند 1390   3:26:24 PM

عالی نوشته این

موفق باشید 

http://khab.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 10 اسفند 1390   3:19:20 PM

چقدر ما سطحی نگریم و نمی دونیم 

http://shazde-kocholo.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 9 اسفند 1390   8:55:08 PM

داداش علیرضا سلام

داداش دوست دارم....ممنونم از حضورت

یه دونه ای

داداش مسعود خودم سلام

داداش دلم برات تو سایت تنگ شده بود

خیلی کار خوبی کردی برگشتی

داداشی شرمنده بخدا خیلی این روزها سرم شلوغه...خودت که می دونی

داداش در اولین فرصت دوئل سوم رو شروع می کنیم

ممنونم

داداش محمد رضا سلام و ممنونم

آبجی عسل خودم سلام

دوست دارم.......به اندازه همه آبجیای عالم

http://alimor.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 9 اسفند 1390   12:01:20 PM

سلام مجتبی جون داداش گلم

خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود کلی کلی کلی کلی کلی حال کردم

یه دونه ای دوردونه ای نمونه ای می خوامت با همه بدی هام

http://mry_hbp.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 8 اسفند 1390   10:16:12 PM

http://asalbanoo.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 8 اسفند 1390   8:02:27 PM

تقدیم به بهترینم

http://mlili.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 8 اسفند 1390   10:59:26 AM

اسخ

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید ... او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما را زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم ... ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم ... ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

www.cloob.com/mohsenhacker

ارسال پيام

یکشنبه 7 اسفند 1390   9:33:13 PM

احســـاس میکنـــم

بـــد بـــازی را بـــاختــــم
حواســــت هســــت ؟؟؟

مـــــن یـــارت بــــودمـ

نـــه حریفـــــت !!!

http://shazde-kocholo.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 7 اسفند 1390   8:32:43 PM

آبجی ناز و مهربون خودم

آبجی رها

سلام

بخدای لاشریک....مثل خواهرم دوست دارم

تا خواهری مثل شما و آبجی عسل رو دارم

بخدا که بیشتر از سهمم از خدا گرفتم

خدا رو چه طوری شکر کنم که این طوری به من لطف داره و خواهری مثل شما رو به من داده

آبجی رها یه دونه ای

http://asalbanoo.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 7 اسفند 1390   7:14:19 PM

دوستت دارم بهترینم ( داداش گلم )

http://shazde-kocholo.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 7 اسفند 1390   2:24:22 PM

بهترین آبجی دنیا

عسل خودم

سرم رو از مانیتور بیرون کنم و داد بزنم که چقدر خوشحالم

فقط یکی مثل تو  ..برای انرژی یک سیاره کافی هستی

ممنونم

http://shazde-kocholo.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 7 اسفند 1390   2:06:01 PM

دوستان عزیزم...سلام

خواهرم باران خانم

خیلی ممنونم از محبت شما

قهر کردن ها با همه بدی هاشون ....یک خوبی دارند

اونم ایته که یه آشتی باشکوه رو بدنبال دارند

من فکر می کنم این اتفاقات در زندگی هرکس  باید رخ بده

این اتفاقات مانند دست اندازه های زندگی هستند....و وقتی این دست اندازه ها در راه زندگی قرار می گیرند ...تازه کمک فنر های زندگی شروع می کنه به کار کردن....و از این به بعد زندگی به نرمی و راحتی مسیرش رو طی می کنه

من مطمئنم همسر گرامی شما قدر بانویی به این کمالات را می دونه

ممنونم

خواهر خوبم

فتانه خانم

ممنونم از محبتتون

بله کاملا موافقم با شما.....اسم این وبلاگ دنیای آدمک ها ست

یا همون دنیای ما......ولی عده ای هم در میان این آدمک ها نقش مترسک را بازی می کنند

فلسفه خلق این مترسک ها برای این است که از آنها بترسیم

البته شاید خود من هم برای کسی مترسک باشم

و شاید برای یک نفر دیگر آدمک باشم

ما می دانیم که این مترسک ها ...پوشالی هستند و حتی نمی توانند از خودشون دفاع کنند

ولی متاسفانه این ترس ماست که اونها رو مترسک ترسناک کرده است

پس این ترس ماست که اون ها رو ترسناک کرده

ممنونم

خواهر گلم بهانه جان

ممنونم

وظیفه من است که همیسه برای دست بوسی خدمت برسم

ممنونم

داداش داریوش و آبجی راضی

ممنونم....... دقیقا حق با شماست

خیلی لذت بردم............واقعا هم شبیه کارتون شرکه

ببینم.......نکنه می خواید بگید من هم خر شرک هستم دیگه...نه

عالی بود ممنونم

خواهر خوبم

خاطره خانم

ممنونم

/ داداش خودم پوریا عزیز

داداش ....شرمنده....بوی گل های مریم رو نمی تونم استشمام کنم

چون همه فضا پر شده از رایحه گل پوریا.....من فقط این رایحه رو حس می کنم

داداش...........شازده کوچولو هر روز به ما سر می زنه

ولی ما توجهی به اون نمی کنیم

بخدا که یه دونه ای

ممنونم

http://baranebahar.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 7 اسفند 1390   11:36:46 AM

راستی مرسی مجتبی  عزیز که به وبلاگم سر زدی و ممنون از  نظر با ارزشت

 گل من (همسرم) خیلی تلاش میکنه که من خوب شم و کلا خیلی خیلی برای بهتر شدن رابطمون بعد از اون اتفاقا تلاش میکنه ولی خوب دیگه آدم گاهی دلش میگیره


http://baranebahar.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 7 اسفند 1390   11:28:07 AM

سلام دوستم 

عالییییییییی بود  

وقتی داری گناه میکنی چپ و راست رو نگاه

می کنی یکبار بالا رو نگاه کن.

http://shogh.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 6 اسفند 1390   7:05:02 PM

سلام

یاد شرک افتادمااااااا.عالی بود سوال جوابها

مرسی

http://cardinal.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 6 اسفند 1390   6:07:10 PM

عالی بود مجتبی جان....حس و خلاقیتت تو داستان نویسی معرکه اس....راستش با اون ارابه ای که از پنجره اومد یاد شرک 2 افتادم ...اون فرشته نجات بود اومد پادشاه رو سوار کردن بردن......مرسی داداشم

http://asalbanoo.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 6 اسفند 1390   5:09:27 PM

سلام به بهترین  داداش دنیا مثل همیشه عالی بود بهت افتخار میکنم و از خدا ممنونم که بهترین و واقعی ترین دوست که تویی رو تو زندگیم قرار داده

دوستت دارم داداشی

http://mry_hbp.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 6 اسفند 1390   5:07:54 PM

 

Copyright ©2003-2022 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem